اسفند90
تقریبا بعد از عروسیه خاله منا، من و شما به نوبت هی مریض شدیم، شما رو که سه بار بردیم دکتر، تا 22 اسفند هم دارو مصرف کردی که الهی بمیرم خیلی سخت بود...
تو همین گیر و دار من هم می خواستم خونه تکونی کنم که خاله مریم و مامان جون و عمه لیلا اومدن کمک و جا داره همینجا ازشون تشکر کنم...
دیگه نشد امسال بریم نمایشگاه بیشتر هم بخاطر حال شما بود...
شب چهارشنبه سوری هم دعوت شدیم خونه ی مامان زندایی صبا، خیلی شب خوبی بود... اینم یه عکس از سفره هفت سینی که برای زندایی بردیم...

شما هم حسابی این شب سرحال بودی و کلی دلبری کردی...


اواخر مراسم بود که خبر فوت عموی بابا رو دادن که بابا مجبور شد مجلس و ترک کنه، خدا بیامرزه... این دومین ختم در این ماه بود که در خانواده ی بابا اتفاق افتاد...
5شنبه ی آخر سال هم به اتفاق مامان جون اینا رفتیم بهشت زهرا و این اولین بار بود که مامان بزرگهای خدا بیامرزم شما رو دیدن...
بعد از بهشت زهرا رفتیم هایپر استار که با وجود تو برای هممون یه مزه ی دیگه ای داشت... یه عکس هم شرکت گلرنگ ازت انداخت که فردا آماده میشه برات میزارم تو وبت...


خلاصه مامانی امسال یه سال کاملا متفاوت واسه ی ما بوده، نمی دونی چقدر از بودنت خوشحالم، واقعا سال 90 و خیلی زیاد دوست دارم و از اینکه خدا توی این سال تو رو به ما داد متشکرمممممممممممممم...


اسفند90
